ابن المقفع ( مترجم : منشي )
185
كليله و دمنه ( فارسي )
داشتمي ، و از آن زندگاني كه در فراق دوستان گذرد چه لذّت توان يافت ؟ و كدام خردمند آن را وزني نهادهست و از عمر شمرده ؟ و يكي از معونت بر خرسندي و آرامش نفس در نوايب ديدار برادران است و مفاوضت ايشان در آنچه بصبر و تسلّي پيوندد و فراغ و رهايش را متضمّن باشد ، كه چون كسي در سخن هجر [ 1 ] افتاد حريم دل او غم را مباح گردد و بصر و بصيرت نقصان پذيرد و راى و رويّت بي منفعت ماند . و در جمله متفكّر مباش ، كه همين ساعت خلاص يابي و اين عقده گشاده شود . و در همه احوال شكر واجب است ، كه اگر زخمي رسيدي و بجان گزندي بودي تدارك آن در ميدان وهم نگنجيدي و تلافي آن در نگارخانهء هوش متصوّر ننمودي لا تبل بالخطوب مادمت حيّا * كلّ خطب سوى المنيّة سهل [ 2 ] باخه هنوز اين سخن ميگفت كه صيّاد از دور پيدا آمد . موش از بريدن بندها پرداخته بود . آهو بجست و زاغ بپريد و موش در سوراخ گريخت . صيّاد برسيد ، پاى دام [ 3 ] آهو بريده يافت ، در حيرت افتاد . چپ و راست نگريست ، ناگاه نظر بر باخه افگند ، او را بگرفت و محكم ببست و روى باز نهاد . در ساعت يارانش جمله شدند و كار باخه را تعرّفي كردند . معلوم شد كه در دام بلاست . موش گفت : هرگز خواهد بود كه اين بخت خفته بيدار گردد و اين فتنهء بيدار بيارامد ؟ و آن حكيم راست گفته است كه « مردم هميشه نيكو حالست تا يك بار پاى او در سنگ
--> [ 1 ] . ( 4 ) در سخن هجر در اساس اين طور است ؛ در 2 : سختي ؛ باقي نسخ : سوز ( از در اين مواضع چند ورقي ساقط شده است و اين عبارت را ندارد ) . محتمل است كه « سختي » صواب باشد . [ 2 ] . ( 9 ) لا تبل . . . مينديش از حوادث بزرگ دشوار چندانكه زنده باشي ؛ هر واقعهاي بجز هلاك آسانست . [ 3 ] . ( 11 ) پاى دام دامي كه از بند و ريسمان سازند و دست و پاى حيوان در آن بسته شود . در ملحقات صراح آمده است : « دامي كه به اطراف آن سيخها بندند و ريسمان و سر ديگر به زمين فرو برند » . مجازا هر نوع حيله و نيرنگي كه از براى گرفتاري جسمي و روحي كسي تعبيه كنند . در اين عبارت كليله بمعني حقيقي ، و در نه سطر بعد ( 186 / 4 ) بمعني مجازي به كار رفته است . و در حديقهء سنائي ( چاپ مدرّس رضوي ص 110 و 257 به ترتيب ) آمده است : دست يازيست قالت تو هنوز * پاى داميست حالت تو هنوز خصم را روز چند مهلت داد * لاجرم خصم پاى دام نهاد .